تبلیغات
ღ♥ღ•*پسران آسمانی*•ღ♥ღ - چیزهایی هستند که مهم اند...
 
ღ♥ღ•*پسران آسمانی*•ღ♥ღ
درباره وبلاگ


باسلام.اول اینکه به وبلاگ خودتون خوش اومدید...
دوم اینکهskyboysbandتشکیل شده از2نفر:محمدمهدی(مدیروبلاگ)ومحمدصالح.هدف ما از ساخت این وبلاگ این بود که هرچیزی رو که خواستیم در این وبلاگ بزاریم(البته نه همه چیز).
وسوم اینکه نظر یادتون نره.درباره ی همه چیز نظر بدید تا انشاا...وبلاگ خوب و مفیدی رو داشته باشیم حتی قالب وبلاگ یا خیلی چیزای دیگه...
باتشکر.
ღ♥ღ•*sky boys band*•ღ♥ღ

مدیر وبلاگ : mohammad mehdi
نظرسنجی
نظر شما درباره عملگرد این وبلاگ؟






آپلود سنتر عکس رایگانمردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: "از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد."

حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: "پسرم اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟"

پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: "مهم نیست؟"


حکیم با تبسم گفت: "آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که می‌گویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش."

صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه دارد.

پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: "این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!"

حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشته‌ای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: "این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشته‌ای!"

روی تخته نوشته شده بود: "مهم نیست!" و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: "من اگر همین‌طوری کم غذا بخورم که خواهم مرد."

حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: "جواب تو همین است که خودت همیشه می‌گویی!"

روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: "لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟"

حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: "هر چه را آشپز می‌گوید تا ظهر انجام بده!"

پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: "چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!" و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.

پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: "راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟"

حکیم با خنده گفت: "او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلی‌اش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش می‌گرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا می‌کرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و این‌جا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بی‌جهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش می‌شود اعمال درست برای او مهم می‌شوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمی‌شوند."



محبوب کن - فیس نما

نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 11 تیر 1396 09:51 ق.ظ
Why viewers still make use of to read news papers when in this technological world the
whole thing is existing on web?
چهارشنبه 10 خرداد 1391 05:36 ب.ظ
pa chi fek karD malume ke daram
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 11:17 ق.ظ
kheyli jaleb o mofid bud..
fekresh khodaiy karamad bude ha...
beBnam adresesho nadarid yekyo mishnasam mamanesh Bchare shode az bas in bache mikhabe...
to mishnaC mohamad agha?
mohammad mehdi

خیلی مزه داری عاطفه جون...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ارتباط با مدیر سایت در کلوب Online User
IranSkin go Up

وبلاگو به دوستانتون معرفی کنید
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by weblogi.ir
کسب درآمد
 
 
بالای صفحه